از شمارۀ

یادِ آنچه از یاد برده‌ایم

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

جایی میانِ عطرِ اقاقیا و خاکِ سرد

نویسنده: نفیسه آهی

زمان مطالعه:5 دقیقه

جایی میانِ عطرِ اقاقیا و خاکِ سرد

جایی میانِ عطرِ اقاقیا و خاکِ سرد

آخرِ پاییزِ دومِ دبستان است. این بار معلم به سیمِ آخر زده؛ چون زنگِ قبلی تکلیف نداشتم و این زنگ هم کتابم را فراموش کردم. قبلاً دو بار به‌خاطر بی‌نظمی تعهد داده‌ام و این بار مادرم را خواسته‌اند تا پرونده‌ام را بدهند زیرِ بغلم. ذهنی که همیشه وسایل و وظایفم را فراموش می‌کند، حالا در ۲۲ سالگی خاطرش هست که نفیسه‌ی هشت‌ساله در آن هیاهو و فشار، به این فکر می‌کرده که پرونده‌اش چه رنگی است.

ذهنِ فراموشکارِ من هیچ خاطره ای را فراموش نمی‌کند؛ فراموشکار است چون همیشه جایی میان تجربه کردن و به یاد آوردن می چرخد و حال را به گذشته پیوند می زند. طبعا بین این شلوغی جایی برای آینده نمی ماند.

یادم هست تابستانِ بعد از دومِ دبستان، زمانی که فرش‌هایمان را داده بودیم قالیشویی، من مهمانِ خارج‌نشینِ مادربزرگم را ول کردم؛ چون دوباره فیلمی راهش را به ذهنِ خیال‌پردازم باز کرده بود. آن روز برای اولین بار انیمه‌ی پونیو را دیدم و پیشِ مهمانِ خارج‌نشینِ مادربزرگم برنگشتم تا در خانه‌ی خودمان، ملکه‌ی زیبایِ دریا، وجودم را از بازتابِ نورِ خورشید از روی آب پُر کند.

من یک باغ خاطره روشن دارم؛ در باغ من همیشه آفتابِ اولِ اردیبهشت می‌تابد. بوی اقاقی نزدیکِ خانه مادربزرگم، در آن جاری است. آب برکه‌اش به اندازه بستنی صبح جمعه‌های پنج سالگی‌ام خنک است و برگ درختانش نور تمام پارک‌های موردعلاقه‌ام را بازتاب می‌دهد. صدای خواهرم از هر گوشه شنیده می‌شود و من اینجا به جای اکسیژن، سرمستی را نفس می‌کشم.

آن‌جا یک ویلا هم دارم؛ هر قسمتش شبیه یکی از خانه‌های موردعلاقه‌ام است. ویلا پر از گل‌هایی است که مادرم از آن‌ها مراقبت می‌کند؛ آن پتوس خرگوشی که مادرم هزار بار از مرگ برش گردانده هم اینجاست و متاسفانه اینجا هم از یک متر بلندتر نمی‌شود. روی ایوان، دوستانم نشسته‌اند و به آهنگ ترکی و ترجمه دوست ترکمان گوش می دهند:« کوچه را آب و جارو زدم/ تا وقتی یارم می‌آید گرد و خاک نباشد...»

در سالنی، مهمانیِ همیشگی برای شخصیت‌های موردعلاقه‌ام برپاست؛ روی یک مبل راحتی ویل هانتینگ نابغه لم داده و من هنوز هم مثل بار اول، با دیدنش قلبم طور دیگری می‌تپد. شرلوک هولمز را که می‌بینم، چشمانم برق می‌زند. سریع خودم را جمع و جور می‌کنم تا نفهمد وقتی نوجوان بودم رفتارش را تقلید می‌کردم. به یکی از شخصیت‌ها  اتاقی جدا داده‌ام. او را از بقیه جدا کرده ام چون شاید کسی نباید بفهمد که او هم در دل من جایی دارد. اما امروز می‌خواهم او را به شما معرفی کنم: او قابیل است، فرزند دیگر آدم.

داستان قابیل را از دید خودم روایت می‌کنم تا شاید شما هم کمی به او حق بدهید. قابیل برادرش را می‌دید که کوشا، مهربان و دوست‌داشتنی است. او نسب به برادرش حسادت می‌کرد و من می‌دانم که چقدر سر کردن با این احساس سخت است. سخت‌تر هم می شود وقتی هر روز دلیل این احساس ضعف را ببینی و نتوانی وجودش را فراموش کنی. بالاخره روزی رسید که آتشِ حسادتِ قابیل، آنقدر نیزه خشمش را گداخت که برادرش را کشت. نیزه خشم خیلی زود سرد شد و تازه قابیل فهمید که با عزیزش چه کرده. به رنجِ عذاب وجدان دچار شد و تصمیم گرفت برای فراموش کردن برادرش، او را دفن کند.

من احساسات مشترکی با قابیل دارم و راه‌حل مشترکی را هم انتخاب می‌کنم؛ دفن کردن. هر اتفاقِ بدی که می‌افتد، من جنازه‌ی آن را برمی‌دارم و به جنگلِ جنازه‌ها فرار می‌کنم. پایِ هر درختِ این جنگل، قبری برایِ خاطره‌ای هست. متأسفانه این جنگل هم بخشی از ذهنی است که چیزی را فراموش نمی‌کند؛ پس هیچ جنازه‌ای در خاکِ این جنگل نمی‌پوسد، فقط می تواند برای زمانی جنازه را از دید پنهان کند.

امروز هم خاطره‌ی دعوای تازه‌ام با پدرم را کول می‌کنم و در جنگل می‌دوم. از کنارِ اولین قبرهایی که کنده‌ام رد می‌شوم؛ قبری که معلمِ اولِ دبستانم با تمامِ بی‌مهری‌هایش در آن خوابیده، قبرِ ناظمی که هر صبح بلندیِ جوراب‌ها را چک می‌کرد، فامیلی که نگاهِ ترحم‌آمیزش به منِ ساکتِ کم‌حرف، قلبم را سوراخ می‌کرد و... .

جلوتر که می‌روم، تعدادِ قبرهایی که خودم در آن‌ها هستم بیشتر می‌شود. در بعضی از آن‌ها آن‌قدر مثلِ آن روزها خسته‌ام که فقط نشسته‌ام و آرام اشک می‌ریزم. در قبرهایی، منِ خشمگین از اینکه نتوانسته حقش را بگیرد، فریادی را می‌زند که آرزویش را داشت. خدا نکند که در این دویدن، پایم اشتباهی روی قبری برود که خاطره‌ای شرم‌آور در آن هست؛ چون پاک کردنِ گندِ آن مرداب از اتاقِ کارِ ذهنم ساعت‌ها طول می‌کشد. بالاخره یک درختِ خالی پیدا می‌کنم و قبرِ امروزم را می‌کنم. توقعاتِ بی‌جا از پدرم را در آن خاک می‌کنم و درختی‌اش را با گریه آبیاری می کنم.

   بعد از گریه کنار قبر جدید می‎نشینم. شبیه کسی است که در یکی از اولین قبرها خوابیده. دقیق‌تر که نگاه می کنم بیشتر از ۷ سال ندارد. نیزه خشمش گداخته است و درست نمی‌دانم کدام یکی از احساساتی که از قابیل به ارث برده، این بلا را سرش آورده است. برایش دل می‌سوزانم.

من در این سال‌ها قوی‌تر شده‌ام و چیزهای زیادی یاد گرفته‌ام، پس دست خودم را که در قبر امروز خوابیده می‌گیرم تا با هم برویم و از پدرم عذرخواهی کنیم. شاید باید خوشحال باشم که جنازه‌ها از بین نمی‌روند، چون اگر جرئتش را داشته باشم امکان عذرخواهی از خیلی‌ها هست؛ بیشتر از همه از خودم. نمی‌توانم برای روزهای غمزده‌ی خودم کاری کنم، اما این‌طور آدم‌ها را خوب می شناسم. شاید بتوانم کمی از بار غم آن‌ها کم کنم.

ظرفیتم برای امروز پر شده ولی روزی بر می‌گردم و با آدم‌هایی که در این قبرها خوابیده‌اند صحبت می‌کنم. اگر به توافق برسیم کنار درخت یک خانه کوچک برایشان می‌سازم. من توقع ندارم این جنگل به اندازه آن باغ اشرافی آباد شود، اما امیدوارم در آینده، قدم‌زدن در جنگل جنازه‌ها به اندازه امروز ترسناک نباشد.

نفیسه آهی
نفیسه آهی

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.